می خواهیم به کجا برسیم

از بهمن ماه تا الان خیلی اتفاق ها افتاد.اتفاق هایی که روند زندگی معمول ما رو بهم ریخت.

حدود 10 روز مدام توی بیمارستان بودن دیدن بیمارانی که هرکدوم به خاطر مشکلاتشون به بیمارستان مراجعه میکردند.ذهنم رو خیلی مشغول کرده بود

پشت در مجموعه اتاق های عمل که ایستاده بودیم،گاهی در باز میشد یه تخت رو میاوردند که روش یه نفر بود با یه ملافه سفید روش.گاهی یه بیمار که تازه به هوش اومده بود و گاهی یه تخت کوچیک که صدای گریه یه نوزاد توجه همه رو به خودش جلب میکرد و برای چند لحظه هم که شده نگرانی رو از همراهان بیماران دور میکرد و نا خوداگاه لبخندی روی لبانشون می نشاند.

بعد از 10 روز از اون محیط دور شدیم و تقریبا داشت زندگی به حالت اولش بر میگشت که اون اتفاق تلخ افتاد.

دوست ندارم اوایل سال نو ناراحتتون کنم .پس بیشتر توضیح نمیدم.

فقط این رو بگم که تو این مدت که مراسمات رو برگذار میکردیم همش صحبت از کارها و خاطرات اون مرحوم بود.

این مدت خیلی ذهنم درگیر بود.همش به این فکر میکردم که وقتی از دنیا میریم درموردمون چی میگن.

همسایه ها.دوستان .فامیل .همکاران.

آیا خاطرات خوبی از ما تو ذهنشون هست یا......

نتیجه کارهامون چیه و می خواهیم به کجا برسیم

همینطور که داشتم فکر میکردم یادم اومد که ما که تو دنیای مجازی هم داریم فعالیت میکنیم و مینویسیم و .... باید حواسمون هم بیشتر جمع باشه.اگه بقیه فقط تو دنیای واقعی کار خوب انجام میدند یا خدای نکرده دل کسی رو میشکونند و غیبت و تهمت و ..... .ما وضعمون فرق میکنه چون هم ممکنه تو دنیای واقعی این اشتباهات ازمون سر بزنه هم تو دنیای مجازی.وحتی درمورد کارهای خوبمون.

این مدت به پست هایی که تو این مدت نوشتم به کامنت هایی که گذاشتم و کامنت هایی که برام ارسال میشد و اتفاقاتی که تو این دنیای مجازی افتاد و گاهی باعث شد درمورد دوستانم و اعضای دیگه این خانواده بزرگ قضاوت های عجولانه ای داشته باشم فکر کردم.

فکر کردم همینطور که تو این وبلاگ شاید بدگمان شدم به کسی یا اگه حرفی زدم که باعث ناراحتی کسی شدم باید همین جا هم از همه شون عذر خواهی کنم.همیشه سعی کردم کامنت هایی که میدم رو چند بار بخونم تا مبادا مشکلی داشته باشه و برداشت بدی ازش یشه و باعث ناراحتی .مگر در مواردی که کامنت هایی با مضامین تهدید و توهین و ... بودند. و شاید بعضی از این کامنت ها باعث شد که گمان بد نسبت به دوستانم در این دنیای مجازی داشته باشم و ..... .

هیچ وقت دوست نداشتم کسی رو از خودم برنجونم. و ناراحت کنم.و اگر این اتفاق توی این وبلاگ افتاد از همگی عذر خواهی میکنم.


خدایش بیامرزد

هنوز هم باورم نمیشه.

بعد از اون همه تحمل درد و ناراحتی .زمانی که حالش بهتر شده بود و رو به بهبود بود.یکباره تصمیم به رفتن گرفت.

اینقدر سریع که خودمان هم نفهمیدیم چه اتفاقی افتاد.

انگار خیلی برای رفتن عجله داشت که حتی به بیمارستان هم نرسید و توی آمبولانس پر کشید و رفت.

من توی خونه منتظر برگشتنشون از بیمارستان بودم که دیدم همسرم با چشمانی پر از اشک وارد شد و گفت  دیگه بابا پیشمون نیست.باورم نمیشد.حتی وقتی اشکهای همسرم و خواهرش رو هم میدیدم باورم نمیشد.

هنوز هم باورم نمیشه.

خدا رحمتش کنه.

توضیحات

ممنون از همه دوستانی که برای پست قبلی نظر داده بودند.چه اون نظر هایی که تایید شد .چه اونهایی که خصوصی بود و چه اونهاییی که نمیشد تاییدشون کنم و جز حرف های نامربوط چیزی نداشتند .

اما نکته ای هست که باید گفته بشه:

قصد من از نوشتن پست  قبل توهین به این مارک نبود.قصد من فقط این بود که بگم میتونیم با کمی دقت شهری بهتر داشته باشیم.

این مساله فقط مربوط به مغازه ها و ... نیست. اینگونه اشتباهات کوچک ممکنه از هرکدوم ما سر بزنه. از یه کارمند که تو اداره های خوانسار کار میکنه.از یه کاسب خوانساری. از نویسنده یه وبلاگ .از مسئولین.

هرکدوممون اگه کار ها و مسائلی که مربوط به خودمونه رو درست انجام بدیم اونوقت کل شهر وضعیتش بهتر میشه.ممکنه خودمون متوجه اشتباهاتمون نباشیم و دیگران اون اشتباه رو ببینند و به ما گوشزد کنند.

من این عکس رو گذاشتم چون ناراحت میشدم وقتی دونفر غیر خوانساری این نکته رو ببینندو نیشخند بزنند و آخر حرفشون این باشه که بگن شهرستانه دیگه!!

من این پست رو نوشتم چون شهرم رو دوست دارم .مردمش رو دوست دارم ودلم نمیخواد کسی بتونه با تمسخر درموردش حرف بزنه.

قبول دارم که مشکلاتی در خوانسار وجود داره که خیلی خیلی بزرگتر و مهمتر از این مساله هست.که یا کسی متوجه اش نیست یا اگه باشه هرچقدر هم داد بزنه .خواهش کنه .التماس کنه .هیچ اثری نداره و کسی گوشش بدهکار نیست.

در پایان:

هیچ کس منکر کار خوب و شیرینی های با کیفیت شیرینی ماه عسل نیست.خود من هم طعم و مزه این شیرینی ها و کیک ها رو دوست دارم و هم از کیفیت و تمیزی کارشون لذت میبرم.پس قصد من زیر سوال بردن این مارک یا کار این عزیزان نبوده.فقط دلم میخواست که این ایراد چاپی!! هم نبود


پیر زن تنها

چند روز پیش روز سالمند بود.همه جا صحبت ها در مورد سالمندان بود.

اما این صحبت ها فقط در حد همون روز بود و بعد تمام شد.کاش میشد فکری برای سالمندان کرد.

کاش میشد کاری کهرد که این همه غم دیگه تو چشمان اونها نباشه.

یاد اتفاق سال گذشته افتادم.

اون روز با دت هاله داشتیم در کوچه پس کوچه های خوانسار می گشتیم.تو مسیر دیدیم یه پیرزن  کنار یکی از کوچه ها و روی پله یه مغازه نشسته و تکیه داده به کرکره های مغازه.

تا ما رو از دور دید دست تکون داد .

از ماشین پیاده شدیم. بهش سلام کردیم.اون هم جوابمون رو داد و با صدایی بغض آلود گفت:مادر میشه من رو تا سر خیابون ببرید.

توانایی راه رفتن نداشت کمکش کردیم که سوار ماشین بشه.و حرکت کردیم.گفتم مادرجان کجا میخواهید برید؟

گفت میخوام برم یکمی میوه بخرم.دکتر گفته میوه بخورم.گفتم مادر جان چراا بچه هاتون نمیان خریداتون رو انجام بدند؟

گفت همشون تهران هستند.خیلی وقته ندیدمشون.اگه یه کم دیگه توضیح میداد اشکش سرازیر میشد.

بردیمش میوه فروشی و خریداش رو انجامم دادیم. میخواست بره.دت هاله گفت سوارشید تا برسونمتون خونه.برق خوشحالی رو میشد تو چشماش دید.سوارشد و راه افتادیم.

توی راه تا برسیم به خونه همش دعامون میکرد.میگفت خدا خیرتون بده.الهی عاقبت بخیر بشین.الهی دنیا به کامتون باشه. الهی غم نبینید.الهی تنتون سالم باشه.و.....

وقتی پیاده شد و رفت خونه از یه طرف حس و حال خوبی داشتیم به خاطر دعاهای خیری که برای ما داشت و از طرف دیگه یه حس بد از این که این مادر سال های سال برای فرزندانش تلاش کرده و حالا این همه غم تو دلش بود از ندیدن بچه هاش و تنهایی که شده بود همدمش.


 ما که نتیجه دعا های اون مادر تنها رو  چند روز بعد دیدیم .کاش فرزندانش هم کمی به فکر اون مادر تنهاشون بودند و کاری میکردند که دعای اون مادر بدرقه راهشون باشه



دوباره خوانسار

تقریبا یک هفته پیش موقعیتی پیش اومد که میتونستم برای چند روزی بیام خوانسار.

تو این یک سال برام خیلی سخت بود که اینقدر کم میتونستم برم خوانسار.فکر میکردم تو این چند روزی که خوانسار هستم خیلی کارها میتونم انجام بدم.

اما خیلی زود گذشت.زود تر از اونی که فکرش رو میکردم. و روز آخر دوباره من موندم و یه غصه بزرگ تو دلم.

دلم برای تک تک اون لحظه هایی که خوانسار بودم تنگ شده.

برای دو عزیز

خاله مهربان و دت هاله عزیزم:


روزتون مبارک



ببخشید سرم شلوغ بود

چند وقتیه که نتونستم درست و حسابی بیام و دستی به سر و روی وبلاگم بکشم.حتی نتونستم آنطور که شایسته بود از دوستانی که تو این مدت به وبلاگ من سر زدند و من رو مورد لطفشون قرار دادند تشکر کنم و جبران کنم.سعی میکردم که پست های جدید دوستان رو بخونم و تمام تلاشم رو میکردم تا وقتی برای نوشتن کامنت در وبلاگ دوستان بگذارم .اما خوب شاید نتونستم به وظیفه ام درست عمل کنم.

باورکنید هنوز اینقدر بی معرفت نشدم که دوستان وبلاگ نویس رو فراموش کنم.

اما شرایطم کمی با گذشته فرق داشت .این چند وقت دنبال کارهای مراسم عروسی بودیم .کلی کار ریخته بود سرمون.از رهن خونه و خرید جهیزیه و چیدن وسائل و رفتن دنبال آتلیه و تالار و .... .

که خدا رو شکر همه چیز به خوبی و خوشی برگزار شد.

امروز که اومدم تو وبلاگم دیدم که حدودا یک ماه و نیم ازدومین سالگرد شروع به کارش گذشته و من حتی این موضوع رو هم یادم رفته بود.حتی یادم رفته بود که توی دل خودم ذوق کنم از این که دوسال با شما عزیزان همراه بودم و نوشتم.

حس آدمی رو داشتم که تولد عزیزانش یادش میره .یه جورایی روم نمیشه تو روی وبلاگم نگاه کنم.


دل و دیده

 

از دل برود هر آنکه از دیده برفت.

خدا را شکر

نمیدونم از برکت این ماهه عزیزه یا نه.

کاری رو که خیلی وقت پیش میشد انجام بدم و از خیلی از ناراحتی ها و کدورت ها جلوگیری کنم رو انجام نداده بودم.شاید اگر نمیترسیدم.شاید اگر کمی دقت میکردم این مسائل زود تر حل میشد.

گاهی وقت ها اتفاقاتی میافته که هیچ ربطی به هم نداره .اما طوری کنار هم قرار میگیره که یه اتفاق بزرگ رو رقم میزنه.و باعث دلخوری و ناراحتی میشه.

اما خدا رو شکر که بالاخره تونستم با خودم و ترسم کنار بیام و این کار رو انجام بدم.وخدا رو شکر که دلخوری ها از بین رفت.

همیشه سعی میکردم جوری رفتار کنم و حرف بزنم که باعث ناراحتی دیگران نشم ،حتی اگر به ضرر خودم باشه.اما انگار گاهی فقط خودم شخص کافی نیست .باید کاملا حواست به اطرافت هم باشه.ممکنه به خاطر جوی که در اون هستی از حرف هات بد برداشت بشه.

این یه درس بزرگه که هیچ وقت فراموش نمیکنم.وممنونم از کسی که این درس رو به من داد.وبزرگوارانه من رو راهنمایی کرد.

خدا رو شکر.

________________________________________________________________________

اول نمیخواستم این پست رو بنویسم اما بعد تصمیم گرفتم که بنویسمش تا این تجربه رو هیچ وقت یادم نره.

دلتنگ ماندم

پیش خودم فکر میکردم که بر می گردم خوانسار و میرم سر کار و اینطوری میتونم تو شهری که دوستش دارم زندگی کنم.

اونوقت دیگه با اسم دلتنگ نمینویسم.

اما انگار قسمت اینه که دلتنگ بمونم.

یه دوست عزیزی برام پیغام گذاشته بود که:

مبارکه
دیگه دلتنگ نیستی چون ...
بادابادا مبارک بادا انشاالله مبارک بادا

در جواب به این دوست عزیزم باید بگم که ممنون از تبریکتون .ولی دلتنگ بودن من به خاطر دوری از شهرم هست.نه چیز دیگه ای .

خیلی دلم میخواست تو شهرم زندگی کنم اما هرچقدر تلاش کردم که برگردم خوانسار،نشد.و این سخته.اما چیزی که با عث آرامش من میشه اینه که همیشه شنیدم که میگن:

وقتی از خدا یه چیزی رو میخواهی ولی دعاهات برآورده نمیشه بدون یا به صلاحت نیست یا خداوند چیز بهتری رو برات در نظر گرفته.

شب آرزو ها

یکسال گذشت.

یک سال پیش بود که این پست رو نوشتم: شب آرزوها

و امروز هم دوباره می خواستم در این مورد بنویسم.

امشب شب آرزو هاست.شبی که خدا بی حساب می بخشد.

پس بیاید امشب همه با هم، برای رسیدن دوستانمون به آرزوهاشون دعا کنیم.

مطمئن باشید که دعا در حق دیگران حتما برآورده میشه.پس بیاید برای همدیگه دعا کنیم.برای آرزوهاشون.

دلتنگ

یک سال و نیم پیش با اسم دلتنگ شروع کردم به نوشتن.

پیش خودم گفتم می نویسم تا زمانی که دلتنگ نباشم.

خیلی ها پرسیدند که چرا این اسم رو انتخاب کردی.

و وقتی جوابم رو شنیدن ، بعضی ها خندیدند.بعضی ها سر تکان دادند و بعضی ها حرف هایی زدند که تا ابد فراموش نمیکنم.حرف هایی که دلم رو سوزاند.

چند وقت پیش یه نفر گفت دیگه با اسم دلتنگ ننویس.

گفتم نمبشه، نمیتونم.

گفت خودت می خوای که دلتنگ باشی ، گفتم شاید.

آهنگ وبلاگم رو خیلی دوست دارم

هر وقت به وبلاگم سر میزنم یا وقتی می خوام وبلاگ دوستان رو بخونم. صدای اسپیکر رو بلند می کنم.

انگار این آهنگ یه جورایی با حال و هوای من جوره.

توی این (حدودا)یک سال و نیم با خیلی ها آشنا شدم.بعضی هاشون  در زندگی من تاثیر زیادی داشتند.

تو همین وبلاگ نویسی بود که فهمیدم نمیشه آدم ها رو از روی ظاهر شناخت.

همین جا بود که فهمیدم بعضی ها تا وقتی بهت احتیاج دارن به تو احترام میذارن.

همین جا بود که فهمیدم بعضی ها موفقیت دیگران براشون  عذاب آوره.

همین جا فهمیدم خیلی ها راحتی دیگران براشون مهمتر از راحتی خودشونه.

همین جا فهمیدم دلتنگی ها برای افراد مختلف معانی متفاوتی داره.

همین جا بود که فهمیدم شعار دادن راحته و عمل کردن سخت.

همین جا بود که اوایل خیلی ها دوست بودند و حالا دشمن.

همین جا بود که اوایل خیلی ها غریبه بودند و حالا از هر آشنایی آشنا تر.

همین جا بود که بار ها و بارها موقع نوشتن پست جدید اشک ریختم و ... .


امروز هم دلتنگم.دلتنگ تر از همیشه.




بازی وبلاگی

یا عرض شرمندگی  از همه دوستان

آنچه در توان من بود در این مدت:

1-شهر من خوانسار

2-داستان یک همایش

3-جلسه وبلاگ نویسان و مسئولین

ای کاش حواسمون باشه

این روزها همه در جنب و جوش هستند.خانه تکانی میکنند،خرید میکنند.برای سفر های نوروزی برنامه ریزی میکنندو... .همه و همه سر گرم کار خویش هستند.بچه ها ذوق و شوق دارند که لباس و کفش نو میخرند .خانواده ها دنبال عوض کردن و نو کردن وسائل خانه هستند.انگار این ها شده جزء جدانشدنی زندگی ما که حتما برای عید باید خرید کنیم.حتما باید وسائل را نو کنیم.

گذشته ها هم همینطور بود.همه سعی در تمیز و نو کردن وسائل و لباس و ... داشتند.اما فکر میکنم الان داریم زیاده روی میکنیم.این روز ها همینطور که در کوچه پس کوچه ها میرم شاهد این هستمکه وسائلی که تقریبا نو هستند را جلوی درب خانه گذاشتند.وقتی دقت میکنم میبینم مثلا دسته های مبل کمی لکه دارد.یا پارچه آن قدیمی شده.اما هنوز قابل استفاده است.با خودم فکر میکنم میتوانستند بدهند روی این دسته مبل را رنگ کنند یا روکش مبل را عوض کنند.نه اینکه آن را جلوی در بگذارند.

موقع خانه تکانی وقتی سر کمد لباس ها میرویم .مگمان میکنیم  از بس لباس در کمد آویزان کردیم .آنی دیگر است که کمد منفجر شود.اما همین که پا به خیابان میگذاریم باز هم هوس خرید لباس و کفش و ... می کنیم.

تا اینجای کار مشکلی نیست.به هر حال پول در جیبمان است و خرجش میکنیم.اما ای کاش حواسمون به آن بچه ای که پدر یا مادرش دستش را میکشند ولی او ایستاده وبا حسرت به لباس های داخل ویترین نگاه میکند هم باشد.ای کاش حواسمان به اون بچه بچه 4 یا 5 ساله ای که صورتش رو سیاه کرده و لباس قرمز حاجی فیروز تنش کرده و توی سرما و سر چهار راه یا توی پیاده رو میرقصه تا عابرین بهش پول بدن هم باشه.

ای کاش موقع خریدن انواع و اقسام شکلات های خارجی و انواع آجیل و شیرینی حواسمون به اونهایی که فقط تو ذهنشون مزه انواع و اقسام این شیرینی ها رو می چشند هم باشه.

ای کاش موقع خرج کردن پول هامون،حواسمون به اون بچه هایی که بیماری های خاص دارند و پول خرید داروهاشون رو ندارندهم باشه.

ای کاش حواسمون به همدیگه باشه.