یک سال و نیم پیش با اسم دلتنگ شروع کردم به نوشتن.

پیش خودم گفتم می نویسم تا زمانی که دلتنگ نباشم.

خیلی ها پرسیدند که چرا این اسم رو انتخاب کردی.

و وقتی جوابم رو شنیدن ، بعضی ها خندیدند.بعضی ها سر تکان دادند و بعضی ها حرف هایی زدند که تا ابد فراموش نمیکنم.حرف هایی که دلم رو سوزاند.

چند وقت پیش یه نفر گفت دیگه با اسم دلتنگ ننویس.

گفتم نمبشه، نمیتونم.

گفت خودت می خوای که دلتنگ باشی ، گفتم شاید.

آهنگ وبلاگم رو خیلی دوست دارم

هر وقت به وبلاگم سر میزنم یا وقتی می خوام وبلاگ دوستان رو بخونم. صدای اسپیکر رو بلند می کنم.

انگار این آهنگ یه جورایی با حال و هوای من جوره.

توی این (حدودا)یک سال و نیم با خیلی ها آشنا شدم.بعضی هاشون  در زندگی من تاثیر زیادی داشتند.

تو همین وبلاگ نویسی بود که فهمیدم نمیشه آدم ها رو از روی ظاهر شناخت.

همین جا بود که فهمیدم بعضی ها تا وقتی بهت احتیاج دارن به تو احترام میذارن.

همین جا بود که فهمیدم بعضی ها موفقیت دیگران براشون  عذاب آوره.

همین جا فهمیدم خیلی ها راحتی دیگران براشون مهمتر از راحتی خودشونه.

همین جا فهمیدم دلتنگی ها برای افراد مختلف معانی متفاوتی داره.

همین جا بود که فهمیدم شعار دادن راحته و عمل کردن سخت.

همین جا بود که اوایل خیلی ها دوست بودند و حالا دشمن.

همین جا بود که اوایل خیلی ها غریبه بودند و حالا از هر آشنایی آشنا تر.

همین جا بود که بار ها و بارها موقع نوشتن پست جدید اشک ریختم و ... .


امروز هم دلتنگم.دلتنگ تر از همیشه.