دیشب اومدم تهران.نمی خواستم بیام اما مجبوربودم.

تموم راه چشم هام رو بستم .خوابم نمی برد.اما چشم هام رو بستم که نبینم.

نبینم که دارم دور میشم ازجایی که این همه دوستش دارم.

دست خودم نبود ،توی این چند روز یه بغض عجیبی تو گلوم گیرکرده بود.بدون دلیل ناراحت میشدم،عصبانی می .شدم،اشکم سرازیر می شد.

شده بودم مثل عاشقی که می خوان از معشوقش جداش کنند.

نمی دونم چرا بعضی ها درک نمی کنند این علاقه رو.هرکی میشنوه می خنده که من اینقدر به شهرم علاقه دارم.که به مردم شهرم و به دوستانم عشق می ورزم.

دوستانی که حتی شایدهر چندوقت یکبار آنها رو ببینم، اونهم به بهانه جلسه وهماهنگی برنامه هاو... .

توی همین شهر کوچک که بعضی از مردمش ناراضی هستن از زندگی در اون،من عاشق شهرم هستم و حاضرم همه چیزم رو بدم تا بتونم تو این شهر زندگی کنم.

اما انگار آدمی باید همیشه حسرت نداشته هاش رو بخوره.من دارم در پایتخت زندگی میکنم (جایی که از نظر خیلی ها شهر آرزو هاست،جایی که خیلی از دوستام آرزوی زندگی در اون رو دارند.جایی که غصه بیکاری نداری.جایی که ... .)اما دلم رو گذاشت کیلومتر ها دور تر،جایی که شاید امکانات اینجا رو نداشته باشه،شاید زرق و برق اینجا رو نداشته باشه. اما صفا و صمیمیت و عشقی که بین مردم اونجاست رو نمیشه هیچ جایی پیدا کرد.

شاید...

روزی...

.....