هنوز هم باورم نمیشه.

بعد از اون همه تحمل درد و ناراحتی .زمانی که حالش بهتر شده بود و رو به بهبود بود.یکباره تصمیم به رفتن گرفت.

اینقدر سریع که خودمان هم نفهمیدیم چه اتفاقی افتاد.

انگار خیلی برای رفتن عجله داشت که حتی به بیمارستان هم نرسید و توی آمبولانس پر کشید و رفت.

من توی خونه منتظر برگشتنشون از بیمارستان بودم که دیدم همسرم با چشمانی پر از اشک وارد شد و گفت  دیگه بابا پیشمون نیست.باورم نمیشد.حتی وقتی اشکهای همسرم و خواهرش رو هم میدیدم باورم نمیشد.

هنوز هم باورم نمیشه.

خدا رحمتش کنه.