خدایش بیامرزد
هنوز هم باورم نمیشه.
بعد از اون همه تحمل درد و ناراحتی .زمانی که حالش بهتر شده بود و رو به بهبود بود.یکباره تصمیم به رفتن گرفت.
اینقدر سریع که خودمان هم نفهمیدیم چه اتفاقی افتاد.
انگار خیلی برای رفتن عجله داشت که حتی به بیمارستان هم نرسید و توی آمبولانس پر کشید و رفت.
من توی خونه منتظر برگشتنشون از بیمارستان بودم که دیدم همسرم با چشمانی پر از اشک وارد شد و گفت دیگه بابا پیشمون نیست.باورم نمیشد.حتی وقتی اشکهای همسرم و خواهرش رو هم میدیدم باورم نمیشد.
هنوز هم باورم نمیشه.
خدا رحمتش کنه.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 12:11 توسط دلتنگ.
|