پیر زن تنها
اما این صحبت ها فقط در حد همون روز بود و بعد تمام شد.کاش میشد فکری برای سالمندان کرد.
کاش میشد کاری کهرد که این همه غم دیگه تو چشمان اونها نباشه.
یاد اتفاق سال گذشته افتادم.
اون روز با دت هاله داشتیم در کوچه پس کوچه های خوانسار می گشتیم.تو مسیر دیدیم یه پیرزن کنار یکی از کوچه ها و روی پله یه مغازه نشسته و تکیه داده به کرکره های مغازه.
تا ما رو از دور دید دست تکون داد .
از ماشین پیاده شدیم. بهش سلام کردیم.اون هم جوابمون رو داد و با صدایی بغض آلود گفت:مادر میشه من رو تا سر خیابون ببرید.
توانایی راه رفتن نداشت کمکش کردیم که سوار ماشین بشه.و حرکت کردیم.گفتم مادرجان کجا میخواهید برید؟
گفت میخوام برم یکمی میوه بخرم.دکتر گفته میوه بخورم.گفتم مادر جان چراا بچه هاتون نمیان خریداتون رو انجام بدند؟
گفت همشون تهران هستند.خیلی وقته ندیدمشون.اگه یه کم دیگه توضیح میداد اشکش سرازیر میشد.
بردیمش میوه فروشی و خریداش رو انجامم دادیم. میخواست بره.دت هاله گفت سوارشید تا برسونمتون خونه.برق خوشحالی رو میشد تو چشماش دید.سوارشد و راه افتادیم.
توی راه تا برسیم به خونه همش دعامون میکرد.میگفت خدا خیرتون بده.الهی عاقبت بخیر بشین.الهی دنیا به کامتون باشه. الهی غم نبینید.الهی تنتون سالم باشه.و.....
وقتی پیاده شد و رفت خونه از یه طرف حس و حال خوبی داشتیم به خاطر دعاهای خیری که برای ما داشت و از طرف دیگه یه حس بد از این که این مادر سال های سال برای فرزندانش تلاش کرده و حالا این همه غم تو دلش بود از ندیدن بچه هاش و تنهایی که شده بود همدمش.
ما که نتیجه دعا های اون مادر تنها رو چند روز بعد دیدیم .کاش فرزندانش هم کمی به فکر اون مادر تنهاشون بودند و کاری میکردند که دعای اون مادر بدرقه راهشون باشه