تولدت مبارک پسر گلم
و ساعت 9:30 صبح بود که صدای گریه های تو و دیدن صورت قشنگت شد یکی از قشنگ ترین و زیبا ترین لحظه های عمرم.
اسمت رو بابایی پیشنهاد داد.اسمی که هم من و هم بابایی خیلی دوست داشتیم و به همین خاطراسمت رو گذاشتیم علی.
تو این یک ماهی که از تولدت میگذره هر روز و هر لحظه که به تو نگاه میکنم خدا رو شکر میکنم و در حیرتم از این همه ظرافت.انسانی در اندازه کوچک ولی کامل.
این دوران هم سخته هم شیرین.تمام اون شبها که تا ساعت 4 صبح گریه میکنی و نمیخوابی .اون وقتایی که از دلدرد به خودت میپیچی و صدای گریه هات تا خونه همسایه ها میره .اون وقتایی که حتی نمیذاری یه لحظه ازت دور بشم و سریع گریه میکنی.همه و همه با یه لبخند و دیدن صورت آروم تو از یادم میره و دوباره خدارو شکر میکنم به خاطر این هدیه قشنگی که بهمون داد.
خدا همیشه پشت و پناهت باشه پسر عزیزم.
تو این یکماهه اصلا وقت نکردم بیام و پست بگذارم اینجا. و همین شد که تولدت رو یکماه دیرتر تبریگ گفتم.