مریم وفا نداره
پ ن :
ببخشید خاله که دیر شد.
پ ن :
ببخشید خاله که دیر شد.
داشتم عکس های قدیمی رو میدیدم که چشمم خورد به این عکس.

اونوقت ها این گوجه ها رو به همین شکلی که در عکس میبینید برش میزدیم داخل سینی میچیدیم و میگذاشتیم بالای پشت بام تا چند روزی آفتاب بخوره و خشک بشه بعدش اون ها رو پودر میکردیم و برای پختن غذا استفاده میکردیم.وای که چه طعم و بویی داشت.ضرر های این مواد نگهدارنده استفاده شده در رب ها رو که نداشت هیچ ،کلی هم خاصیت داشت.
الان میریم یه قوطی رب میخریم و با اعتماد به نفس بالا نوش جان میکنیم غافل از اینکه همون مواد نگهدارنده که تو ایران کمی!!!! غیر استاندارد در مواد غذایی استفاده میشه و باعث ماندگاری طولانی مواد غذایی میشه باعث میشه ماندگاری معده ما کم بشه .
این هم پیام بهداشتی این پست.
فوتبال دستی که موقع بازی وقتی هیجان زده میشدیم اونقدر محکم رو دکمه هاش میزدیم که بعد از مدتی باید میدادیم درستش میکردن.
این ماشین که همیشه آرزو داشتم یا من خیلی کوچولو بشم که تو ماشین جام بشه یا اون خیلی بزرگ شه که بتونم پشت فرمونش بشینم وباهاش رانندگی کنم.
یک فروند F_15 که همیشه من رو با خودش به آسمون ها میبرد.
چکمه ای که در زمان خودش خیلی زیبا و جدید بود.
یه نوار کاست هم هست از زمان کودکی هام.توش کلی شعر خودندم و حرف زدم(وقتی این نوار رو گوش میدم از خنده روده بر میشم)سعی میکنم به همین زودی ها تبدیلش کنم و بگذارم تو وب تا شما هم کلی بخندین.
دفتر های قدیمی با طرح هایی ساده:


یادمه اون موقع ها این دفتر ها رو تو مدرسه توزیع میکردند و دفتر چه همه بچه ها مثل هم بود.اما الان انقدر تنوع در طرح ها و رنگ های این دفترچه ها وجود داره که بچه ها میمونند کدوم دفتر رو بخرند.دفترهایی با عکس شخصیت های کارتونی.در رنگ ها وشکل های مختلف.
حس میکنم دنیای این بچه ها رنگی تر از دوران بچگی ماست.یادمه زمان ما روپوش های مدرسه 4 رنگ داشت:مشکی،سورمه ای،قهوه ای،طوسی. اما الان سعی میشه رنگ روپوش بجه ها رنگ های شادی باشه.امیدوارم که بچه ها همیشه شاد باشند.
این چند روز همش یاد اون ترانه ای هستم که روز قبل از مدرسه ها میگذاشت:
مدرسه ها وا شده.....
همهمه بر پا شده.....
با حضور بچه ها مدرسه زیبا شده.....
چه شادی و چه شوری.......
چه جشنی و سروری...
و........
""با اینکه با درس و مدرسه مشکلی نداشتم اما هروقت این ترانه رو میشنیدم از زور ناراحتی تلویزیون رو خاموش میکردم(بکی نبود بگه بابا جون خود بچه ها به اندازه کافی ناراحت هستند که تعطیلات تابستون تموم شده دیگه شما شکنجه ندید بچه ها رو).مثل الان که هی تو برنامه های کودک اعلام میکنند 3 روز مانده به شروع مدرسه ها ،2روز مانده به شروع مدرسه ها و...... .""
خیلی چیز ها تغییر کرده.الان دوستانی دارم که اگر پا در این راه نمیگذاشتم شاید هیچ وقت باهاشون آشنا نمی شدم.دوستانی که همیشه و همیشه هوای همدیگه رو دارند و همدیگه رو تنها نمیگذارند و الان یه جمع متحد و یکپارچه هستند .
الان کسانی رو میبینم که مینویسند برای شهرشون.برای آبادانی و سربلندی اون.الان با یه جمع دلسوز آشنا شدم که می خواهند پیشرفت شهرشون رو ببینند،می خواهند سربلند باشند.
الان یه جمع صمیمی رو میبینم که تو این راه خیلی سختی تحمل کردند،خیلی حرف ها شنیدندو خیلی چیز ها دیدند.اما نا امید نشدند.چون حامیان خوبی داشتند.
و من یک سال پیش در همچین روزی با شما همراه شدم و :
41هفته با شما بودم.
64 پست نوشتم برای شما؟ شاید هم برای دل خودم.
498 بار شما من رو شرمنده لطف خودتون کردید با نظرات ارزشمندتون.
ممنونم از همه شما دوستان عزیزم.وازتون خواهش میکنم این کودک یک ساله رو تنها نذارید و باز هم همراهش باشید.
این هم کیک تولد این کودک یک ساله:

نمیدونم چرا بعضی آدم ها تغییر ماهیت میدهند. نمیدونم چرا حرف و عمل ما ادم ها یکی نیست.نمیدونم چرا ظاهر و باطنمون ۱۸۰ درجه متفاوته.نمیدونم چرا درظاهر و رو در روی افراد که هستیم مدام ازشون تعریف و تمجید میکنیم ولی وای به وقتی که اون فرد در جمع ما حضور نداشته باشه.
نمیدونم چرا ابتدای هرکاری، ابتدای ورود به یک جمع، ابتدای انجام یک برنامه، همه همدیگه رو قبول داریم و به هم (حداقل در ظاهر)احترام میگذاریم.اما مدتی بعد و به قول معروف وقتی خرمون از پل گذشت دیگه از اون احترام خبری نیست.شاید در ظاهر به هم احترام بگذاریم و فکر کنیم که دیگران هم متوجه نمیشوند.اما باید فکر کنیم که عواقب این کار فقط و فقط به خودمون برمیگرده.
حالا دلیل من از نوشتن این مطلب چی بود. چند وقت پیش نشستم و اتفاقات گذشته رو مرور کردم.اتفاقاتی که بعضی هاش خوشایند بود و بعضی هاش نا خوشایند.از اتفاقات خوب لذت بردم و از اتفاقات بد درس گرفتم.درس هایی که شاید احتیاج به چندین سال تجربه داشت.این اتفاقات چه خوب و چه بد باعث شد که تجربیات زیادی کسب کنم.وبیشتر از همه باعث شد افرادی که اطرافم هستند و من با آنها برخورد دارم رو بهتر بشناسم.
خیلی از این افراد در همون برخورد های اول خودشون رو نشون دادند و با گفته ها ،رفتار،وکردارشون نشون دادند که چه شخصیتی دارند.
اما امان از افرادی که نقش بازی می کنند.ممکنه مدتی دید خوبی نسبت به این افراد داشته باشی و بهشون اعتماد کنی اما این افراد نمیتونند تا ابد ظاهر سازی کنند و بالاخره روزی شخصیت اصلی خودشون رو نشون میدند.
حسی که در این مواقع به من دست میده ،اصلا حس خوبی نیست.
خودم همیشه سعی کردم ظاهر و باطنم یکی باشه ،حرف و عملم یکی باشه.البته در خیلی موارد به همین خاطر ضربه های بدی هم خوردم. اما وجدانم راحت بود که هیچ وقت نخواستم با ظاهر سازی دیگران رو فریب بدم تا خودم به خواسته هام برسم.
نمیدونم تا چه حد موفق بودم. امیدوارم خطا نرفته باشم و از این به بعد هم به خطا نروم.