یادش رفته

ایام عید رفتم خونشون برای عید دیدنی.خونه قشنگی داشتن.زیاد بزرگ نبود صدو بیست متری بودفکر کنم.به بزرگی خونه ی خوانسارشون نبود.

برای خودشون برو بیایی دارن.خیلی کارها از دستشون بر میاد.کافیه فقط اراده کنند که یه کاری رو انجام بدن.باهاشون حرف میزدم که پرسیدم چرا دیگه نمیاید خوانسار.چرا اینقدر کم سر میزنید به شهرتون.گفت:

از خوانسار خوشم نمیاد.ازش متنفرم.مردمش که .... . امکاناتش که .... .باور کن با غریبه ها راحت تر میشه کنار اومد تا همشهری.

آخه باید چی میگفتم بهش؟

یکی نیست بگه تو رو همون مردم و همون شهر به اینجا رسوندن.همون همشهریات دست تو رو گرفتن تا تونستی برای خودت کسی بشی.همون همشهریات کمکت کردن که از فرش به عرش برسی.

کاش برای همیشه یادمون میموند که کی بودیم و کجا بودیم.

کاش گذشته هامون فراموشمون نشه.

کاش اصالتمون رو حفظ کنیم.

خیلی خوبه

خیلی خوبه که وقتی آدم پشت پنجره خونه می ایسته یه منظره خوب و زیبا رو ببینه.یه منظره آرامش بخش،

منظره خونه ماهم خیلی آرامش بخشه!!!!!خیلی.

اینقدر زیبا میتونیم صحنه های آرامش بخش  دعوای بعد از تصادف تو اتوبان رو ببینیم.اینقدر صدای آرامش بخش بوق ماشین ها موقع ترافیک زیباست.

اینقدر خوبه که به انتظار میشینی تا بعد از یکی دوماه کمی آلودگی ها کمتر بشه و بتونی چند تا خیابون اونطرف تر رو ببینی (دقیقا مثل عکسی که گرفتم.بعد از یه بارندگی طولانی که هوا تمیز تمیز بود).

کلا خیلی خوبه. جاتون خالی.

 

شهرک سینمایی

 

چند وقت پیش رفته بودم شهرک سینمایی.برام جالب بود دکور های  برنامه ها و سریال هایی رو که قبلا دیده بودم حالا از نزدیک میدیدم.

 

بقیه عکس ها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

کمر بند ایمنی

از من به شما نصیحت هر موقع سوار ماشین شدید کمر بند ایمنی رو ببندید.حتی اگه مسیرتون خیلی کوتاه باشه.حتی اگه تو ترافیک باشید.ممکنه سخت باشه اما اگه یه بنده خدا که خیلی خیلی هم عجله داره و اصلا حواسش به ترافیک نیست و فکرش جای دیگه است و ... با سرعت بیاد و محکم بزنه به ماشین شما لا اقل با سر نمیرید تو داشبورد.کمر بند که ببندید ممکنه تا مدتی از درد گردن رنج ببرید .اما خدا رو شکر میکنید که هنوز زنده اید.

دلم میسوزه

این روزها وقتی اخبار رو دنبال میکنم دلم میسوزه برای اون آقایونی که مجبورند هرماه سکه بخرند و بدهند به همسرشان وگرنه مجبورند که پشت میله های زندان روزشون رو شب کنند.


"ای کاش کمی گذشت میکردیم"

...

"خبری در راه است"

پیام تسلیت

جناب آقای کیومرث خامه ای


به نمایندگی از کلیه کاربران تالار گفتمان خوانساری ها در گذشت مادر گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض مینمایم

مارا در غم خود شریک بدانید

به کجا چنین شتابان

مدتی است دارم به این موضوع فکر میکنم که:

چی شد که تصمیم گرفتم این وبلاگ رو ایجاد کنم؟

هدفم از نوشتن در این وبلاگ چی بود؟

چرا اول ناشناس مینوشتم.چی شد و چرا دیگه ناشناس نیستم؟

اصلا ناشناس نوشتن خوبه یا نه؟

چه مطالبی تو وبلاگ نوشتم.درست یا نادرست؟

چقدر مطالبم مفید بوده و یا چقدر مضر؟

واسه این می نوشتم که کمکی به خودم و شهرم کرده باشم یا واسه این که خودم رو به دیگران معرفی کنم و به رخ بکشم؟

چقدر صداقت داشتم در نوشته هام؟

چقدر نوشته هام مورد توجه دیگران بوده؟

نطرات دیگران چقدر برام ارزش داشت.آیا اونهایی رو قبول داشتم که در تایید حرف هام بود وآیامخالف  اونهایی بودم که خلاف نظرات من بود؟

با این شتاب داریم کجا میریم اصلا این وبلاگ  ارزش ادامه دادن و نوشتن داره یا نه؟


پ.ن  : نمیدونم چرا قالب وبلاگم چند روزپیش خود به خود عوض شده بود .یکی از قالب های موجود بلاگفا جایگزین شده بود.وکلیه کد ها مثل کدآهنگ و کد وبگذر و ....حذف شده بود.

خودم که کلی جا خوردم .نمیدونم چرا اینطوری شده بود.

واسه هین مجبور شدم که قالب وبلاگ رو دوباره عوض کنم.

ضایع شدن یا تلپاتی

میخواستم یه پست درجه یک و ناب بذارم تو وبلاگ. یه پستی که فکر میکردم دیگران بهش توجه ندارن.

اما ضایع شدم.

انگار دقیقا یه نفر زود تر از من این موضوع رو کشف کرده بود.

قصه از اینجا شروع شد:

دیشب رفته بودم میدان هفت حوض نارمک.یه آقایی رو دیدم که ویلچر برقی داشت. وایسادم و باهاش کلی حرف زدم.
معلوم شد که کارگردانه .چند تا فیلم کوتاه و چند تا تله تئاتر هم ساخته بود. تدریس هم میکرد. هم در ایران وهم در کشور های دیگه.و کلی گله و شکایت داشت از مسئولین که به معلولین توجه ندارند.

میگفت برای یکی از کارهاش مدتی آلمان بوده.

می گفت امکانات اونجا برای معلولین خیلی خوب بوده.

آدم خیلی فعال و با انگیزه ای بود.کلی صحبت کرد درمورد کارهاش.


همون موقع پیش خودم گفتم که تو خوانسار یه معلول یا جانباز که ویلچری هستند برای رفتن به بانک و پاساژ و مغازه و مسجد و مدرسه و ..... چه کار باید بکنند.


گفتم الان که رفتم خونه  یه پست توپ واسه وبلاگ مینویسم.اما وقتی برگشتم کلی تو ترافیک موندم و دیروقت رسیدم خونه .با خودم گفتم فردا این پست رو میذارم تو وبلاگ.

و امروز با هزار امید و آرزو نشستم پشت رایانه و می خواستم بنویسم که گفتم بهتره اول یه سری به وبلاگ های به روز شده بزنم. که دیدم بله، نویسنده  وبلاگ لاله اشک پیشدستی کردندو همون دیشب یه پست در این مورد گذاشتن.

 کلی ضایع شدم.

اما واسه دلداری دادن خودم هم که شده گفتم:عجب چقدر این تلپاتی قوی بوده بین من و ایشون.

هردو در یک زمان و در دو مکان مختلف به یک موضوع فکر می کردیم.یکی این ور دنیا ،یکی اونور دنیا.

خلاصه کم نیاوردم و این پست رو نوشتم دیگه.(البته با اجازه مدیر وبلاگ لاله اشک)


تا اونجایی که یادمه بانک ملی یه رمپ برای این افراد(ویلچری ها )داره .اما همیشه خدا اونجا ماشین پارکه.

بانک های دیگه مثل سپه و صادرات و ...  رمپ که نداره هیچ کلی هم پله داره .

حتی عابر بانک ها هم همن مشکل رو دارند یعنی فردی که روی ویلچر نشسته دستش به عابر بانک نمیرسه.

برای پاساژ ها و مغازه ها ، مساجد ، دانشگاه ها، ادارات و.... هم همینطور.

کفپوش پیاده رو ها برای افراد نابینا باید مخصوص باشه. در اکثر شهر ها در پیاده رو ها یک ردیف از کفپوش به صورتی است که فرد نابینا از طریق برجستگی های که این کفپوش دارد متوجه مسیر می شود.

و خیلی از موارد دیگه که شاید تاحالا بهش دقت نکرده باشیم.

نباید همیشه به فکر خودمون باشیم.باید خودمون رو بذاریم جای اونایی که این مشکلات رو دارن و اونوقت ببینیم نیاز های اونها چیه.

نمیدونم این مطلب یا مطلبی که در وبلاگ لاله اشک نوشته شده تاثیری هم داره یا نه؟

خدا کنه تاثیر داشته باشه.

وقتی با اون آقایی که این مشکل رو داشت صحبت می کردم میگفت واسه مسئولین خیلی نامه نوشته وگله کرده اما جوابی نگرفته.میگفت می خواد درمورد مشکلات این افراد یه فیلم کوتاه بسازه.

فکر کنم ما هم تو خوانسار بتونیم همین کار رو بکنیم(البته این بستگی به ادارات مربوطه و همت دوستان فیلم ساز داره)