نمیدونم چرا بعضی آدم ها تغییر ماهیت میدهند. نمیدونم چرا حرف و عمل ما ادم ها یکی نیست.نمیدونم چرا ظاهر و باطنمون ۱۸۰ درجه متفاوته.نمیدونم چرا درظاهر و رو در روی افراد که هستیم مدام ازشون تعریف و تمجید میکنیم ولی وای به وقتی که اون فرد در جمع ما حضور نداشته باشه.

نمیدونم چرا ابتدای هرکاری، ابتدای ورود به یک جمع، ابتدای انجام یک برنامه، همه همدیگه رو قبول داریم و به هم (حداقل در ظاهر)احترام میگذاریم.اما مدتی بعد و به قول معروف وقتی خرمون از پل گذشت دیگه از اون احترام خبری نیست.شاید در ظاهر به هم احترام بگذاریم و فکر کنیم که دیگران هم متوجه نمیشوند.اما باید فکر کنیم که عواقب این کار فقط و فقط به خودمون برمیگرده.

حالا دلیل من از نوشتن این مطلب چی بود. چند وقت پیش نشستم و اتفاقات گذشته رو مرور کردم.اتفاقاتی که بعضی هاش خوشایند بود و بعضی هاش نا خوشایند.از اتفاقات خوب لذت بردم و از اتفاقات بد درس گرفتم.درس هایی که شاید احتیاج به چندین سال تجربه داشت.این اتفاقات چه خوب و چه بد باعث شد که تجربیات زیادی کسب کنم.وبیشتر از همه باعث شد افرادی که اطرافم هستند و من با آنها برخورد دارم رو بهتر بشناسم.

خیلی از این افراد در همون برخورد های اول خودشون رو نشون دادند و با گفته ها ،رفتار،وکردارشون نشون دادند که چه شخصیتی دارند.

اما امان از افرادی که نقش بازی می کنند.ممکنه مدتی دید خوبی نسبت به این افراد داشته باشی و بهشون اعتماد کنی اما این افراد نمیتونند تا ابد ظاهر سازی کنند و بالاخره روزی شخصیت اصلی خودشون رو نشون میدند.

حسی که در این مواقع به من دست میده ،اصلا حس خوبی نیست.

خودم همیشه سعی کردم ظاهر و باطنم یکی باشه ،حرف و عملم یکی باشه.البته در خیلی موارد به همین خاطر ضربه های بدی هم خوردم. اما وجدانم راحت بود که هیچ وقت نخواستم با ظاهر سازی دیگران رو فریب بدم تا خودم به خواسته هام برسم.

نمیدونم تا چه حد موفق بودم. امیدوارم خطا نرفته باشم و از این به بعد هم به خطا نروم.