شهر من خوانسار
حرف های دل یک خوانساری دور از وطن
راستش یاد برانامه های همایش افتادم.
وقتی می خواستیم سومین همایش رو برگزار کنیم شاید همش 7 نفر بودیم .چقدر جلسه گذاشتیم چقدر حرف زدیم.چقدر خواهش کردیم چقدر دویدیم تا تونستیم نتیجه بگیریم و کم کم تعدادمون بیشتر هم شد.
اما تو همایش چهارم.با اینکه برنامه های بهتری داشت و اما .....
این دفعه هم دویدیم و تلاش کردیم و .... برای اینکه بدونیم چرا منع میشیم از برگزاری همایش.تقریبا بیشتر کار ها انجام شد اما مدام تلفن مدام پیامک که همایش رو برگزار نکنید.و ما هم موندیم دست تنها و خیلی دلمون میخواست که همه وب نویس ها با هم متحد بشن تا برنامه به خوبی برگزار بشه اما ..... .
به هر حال،اون موقع هم کلی خواهش کردیم از دوستان که بیان و کمک کنن . اون موقع هم کلی گفتیم که بیاید و همدل باشید.بیاید متحد باشید .بیاید تا به همه نشون بدیم وب نویس ها وقتی با هم باشند میتونند به شهرشون کمک کنند.
اما کو گوش شنوا.خیلی ها گفتند حوصله حرف و نقل بعدش رو نداریم.
خوب البته حق هم دارند :
برنامه ما با بی امکاناتی و هزینه هایی که از جیب خودمون میرفت کجا و برنامه ای که با اطلاع رسانی کافی و در سطح بزرگتر و با امکانات بیشتر برگزار میشه کجا.
اشتباه نکنید ها .من به خاطر روز 20 اردیبهشت خیلی هم خوشحالم و سعی میکنم که در این برنامه هم شرکت کنم.به همه دوستان هم میگم که شرکت کنند.فقط خواهشم از همه دوستان اینه که همیشه و همیشه این اتحاد رو حفظ کنید.
برای خودشون برو بیایی دارن.خیلی کارها از دستشون بر میاد.کافیه فقط اراده کنند که یه کاری رو انجام بدن.باهاشون حرف میزدم که پرسیدم چرا دیگه نمیاید خوانسار.چرا اینقدر کم سر میزنید به شهرتون.گفت:
از خوانسار خوشم نمیاد.ازش متنفرم.مردمش که .... . امکاناتش که .... .باور کن با غریبه ها راحت تر میشه کنار اومد تا همشهری.
آخه باید چی میگفتم بهش؟
یکی نیست بگه تو رو همون مردم و همون شهر به اینجا رسوندن.همون همشهریات دست تو رو گرفتن تا تونستی برای خودت کسی بشی.همون همشهریات کمکت کردن که از فرش به عرش برسی.
کاش برای همیشه یادمون میموند که کی بودیم و کجا بودیم.
کاش گذشته هامون فراموشمون نشه.
کاش اصالتمون رو حفظ کنیم.
روزتون مبارک

پ ن :
ببخشید خاله که دیر شد.
باورکنید هنوز اینقدر بی معرفت نشدم که دوستان وبلاگ نویس رو فراموش کنم.
اما شرایطم کمی با گذشته فرق داشت .این چند وقت دنبال کارهای مراسم عروسی بودیم .کلی کار ریخته بود سرمون.از رهن خونه و خرید جهیزیه و چیدن وسائل و رفتن دنبال آتلیه و تالار و .... .
که خدا رو شکر همه چیز به خوبی و خوشی برگزار شد.
امروز که اومدم تو وبلاگم دیدم که حدودا یک ماه و نیم ازدومین سالگرد شروع به کارش گذشته و من حتی این موضوع رو هم یادم رفته بود.حتی یادم رفته بود که توی دل خودم ذوق کنم از این که دوسال با شما عزیزان همراه بودم و نوشتم.
حس آدمی رو داشتم که تولد عزیزانش یادش میره .یه جورایی روم نمیشه تو روی وبلاگم نگاه کنم.
| Design By : دلتنگ |

